داستان چوپان وزیر
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 0:40
.چوپان وزیر چوپانى به مقام وزارت رسید. هر روز بامداد بر مى خاست و کلید بر مى داشت و درب خانه پیشین خود باز مى کرد و ساعتى را در خانه چوپانى خود مى گذراند. سپس از آنجا بیرون مى آمد و به نزد امیر مى رفت. شاه را خبر دادند که وزیر هر روز صبح به خلوتى مى رود و هیچ کس را از کار او آگاهى نیست. امیر را میل ...
پند فرمانده
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 0:40
پند فرمانده در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت، ولی سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، یک سکه از جیب خود بیرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می اندازم. اگر رو بیاید، پیروز می شویم، اگر پشت بیاید، شکست...
جملات کوتاه و.زیبای امام حسین (ع)
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 0:40
بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است. امام حسین(ع) ناتوان ترین مردم کسی است که از دعا کردن واماند و بخیل ترین مردم کسی است که از سلام کردن واماند. امام حسین(ع) چه دارد آن کس که تو را ندارد؟ و چه ندارد آن که تو را دارد؟ آن کس که به جای تو چیز دیگری را پسندد و به آن راضی شود،...
نامه ی بدون نقطه
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:24
نامه ی بدون نقطه نوشته ای که می خوانید نامه ای است که” مرحوم میرزا محمد الویری” به مرحوم احمدخان امیر حسینی سیف الممالک فرمانده فوج قاهر خلج نوشته که شروع تا پایان نامه از حروف بی نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهکارهای ادب زبان پارسی به شمار می آید. انگیزه نامه و موضوع آن کمی در آمد و کثرت عائل...
داستان زیبای رمز عبور از مسیر تنگ
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:24
مدرسهای دانشآموزان را با اتوبوس به اردو میبرد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک میشود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود: «حداکثر ارتفاع سه متر» ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلا این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده میش...
پیرمرد والاغ
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:23
پیرمرد والاغ کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم...
داستان کوتاه پاورچین
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:23
پاورچین لحاف سنگین و چرک مرده را کنار زد و نشست سر جایش. با گوشهای تیز سعی کرد صدایی بشنود، اما فقط سکوت بود و سکوت. خودش را کشاند طرفِ در، دستش را گیر داد به لبه پایینی و بازش کرد. سفیدیِ برف، چشمش را زد. با خودش گفت: امروز در این قلعه مخروبه و دورافتاده از روستا، با این برف و پاهای علیل، چه کسی به...
دختر گلم دختر گلم حالا شده همسر گلم!
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 20:44
((( داستان مهم و هشدار دهنده ))) دختر گلم دختر گلم حالا شده همسر گلم! نقل یک ماجرای واقعی . دختری حدود 20 ساله در دانشگاه برای مشاوره به من مراجعه کرده بود و می گفت: "من عاشق شده ام!" گفتم: عاشق چه کسی؟ . گفت: عاشق شوهر خاله ام شده ام! و این صرفا یک عشق ظاهری و قلبی نیست بلکه قضیه ازدواج در میان است...
داستان زیبای مداد و پاک کن
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 20:44
داستان زیبای مداد و پاک کن مداد : متاسفم پاک کن : چرا ؟ تو هیچ کار اشتباهی نکردی مداد : متاسفم چون به خاطر من اذیت می شوی هر وقت که من اشتباه می کنم ، تو همیشه آماده ای آن را پاک کنی. ولی وقتی اشتباهاتم را پاک می کنی بخشی از وجودت را از دست می دهی و هر بار کوچک و کوچکتر می شوی . پاک کن : اما برای من...
داستان کوتاه برای اولین بار
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 20:44
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر...
داستان کوتاه ششمین دختر
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 20:44
معلم مدرسهای با اینکه ﺯﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﻨﺠﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺮﺳﺪﻧﺪ: «ﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﻨﻪ ﺩﺍﺭﺍ ﻨﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗ خوبی ﻫﺴﺘ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﺮﺩﻩﺍ؟» معلم گفت: « ﺯﻧ ﺑﻮﺩﻪ ﺩﺍﺭﺍ ﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﺪ ﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺮ یک بار ﺩﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﺬﺍﺷﺖ ﺎ به هر ﻧﺤﻮ ش...
قصه ﻣﺎﻫﯽ ﻣﻮﻥ ﻫﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻪ
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 20:44
ﻣﺎﻫ ﻣﻮﻥ ﻫ ﻣﺨﻮﺍﺳﺖ ﻪ ﺰ ﺑﻪ ﺗﺎ ﺩﻫﻨﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﻣﺮﺩ ﺁﺏ ﻣﺮﻓﺖ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻭ ﻧﻤﺘﻮﻧﺴﺖ ﺑﻪ ... ﺩﺳﺖ ﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺁﻮﺍﺭﻮﻡ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﺮﺩ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺎﻦ ﺮﺪﻥ .. ﺩﻟﻢ ﻧﻮﻣﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻨﺪﺍﺯﻣﺶ ﺍﻭﻥ ﺗﻮ، ﺍﻧﻘﺪ ﺑﺎﻻ ﺎﻦ ﺮﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﺧﻮﺍﺑﺪ !!... ﺩﺪﻡ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﻦ ﻣﻮﻗﺴﺖ ﺑﺬﺍﺭﻣﺶ ﺗﻮ ﺁﻮﺍﺭﻮﻡ ﻭﻟ ﺍﻻﻥ ﻨﺪ ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺑﺪﺍﺭ ﻧﺸﺪﻩ.. ﻌﻨ ﻓ ﻨﻢ ﺑﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺩﺪﻩ ﺍﻧﺪﺍ...
وقتی که عشقت را نمیبیند
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 20:44
من ؟ من عاشق خودش بودم و کل خانوادهاش . لعنتیهای دوستداشتنی ، همهشان زیبا و خوشتیپ و شیکپوش . به خانه ما که میآمدند ، حالم عوض میشد . نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه میفهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آوردهبود نوی نو...
داستان کاسه زهر
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 15:34
کاسه زهر کودکی پیش خیاطی شاگردی می کرد روزی از روزها خیاط کاسه ای عسل به دکان آورد و برای اینکه کودک به عسل دست نزند به او گفت : در این کاسه زهر است ، مراقب باش که از آن نخوری خیاط دکان را ترک کرد و کودک مقداری پارچه فروخت و مقداری نان گرفت و تمام عسل را خورد ، وقتی خیاط برگشت سراغ پارچه را گرفت ، ک...
حکایت بچه بازیگوش
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 15:34
ﻋﺎﺭﻓ ﻪ ﺩﺭ ﻣﺴﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻬﺮ ﺷﺪ، ﻣﻮﻳﺪ : ﺩﺪﻡ ﺑﻪﻫﺎ ﺷﻬﺮ، ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﺎﺯ ﻫﺴﺘﻨﺪ ... ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻔﺘﻢ : ﺍﻦ ﺑﺎﺯِ ﺑﻪﻫﺎ ﺣﻤﺘ ﺩﺍﺭﺩ، ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﺴﺘﺎﺩﻡ. ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻪﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ. ﺍﺯ ﺍﻦ ﺑﻪﻫﺎ ﺧﺎﻧﻪﺷﺎﻥ ﻧﺰﺩ ﻣﺪﺍﻥ ﺑﻮﺩ ... ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺯﺩ :... ﻣﺎﺩﺭ، ﻣﻨﻢ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻦ ! ﻣﺎﺩﺭ : ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻨﻢ ! - ﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭ؟ ! ﻮﻥﻪ ﻫﺮﺷﺐ ﺩﺮ ﻣﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱﻫﺎ ﺜﻒ ﻭ ﺎﺭﻩ ﻪ ﻫ ﺑ...
آنچه برای خودمیخواهی برای دیگران هم بخواه
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 15:34
آنچه برای خودمیخواهی برای دیگران هم بخواه زن و شوهری نشسته بودند و یک لحظه شوهر به همسرش گفت : میخوام بعد از چندین سال پدر و مادرم و برادرانم و بچه هایشان فردا شب به صرف شام دور هم جمع کنم و زحمت غذا درست کردن را بهت میدم . زن با کراهیت گفت : ان شاءالله خیر میشه . مرد گفت : پس من میرم به خانواده ام ...
دهقان و ارباب
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 15:37
دهقان و ارباب دهقان پیر با ناله میگفت: ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا میبیند! ارباب پرخاش کرد که: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار میکنی! مگر کور هستی، نمیبینی که چشم دختر من هم چپ ...
داستان کوتاه کارت بازی
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 12:21
اتوبوس نگه داشت. شاگر شوفر، زوری به صدایش داد و گفت: یک ربع نماز، ناهار و دستشویی مرد چاقی که ظاهری اتو کشیده و شیک داشت و همان جلوی اتوبوس نشسته بود، گفت: توی یه ربع نمیشه حتی یکی از این کارها را درست و درمان، طوری که قشنگ به دل آدم بچسبه انجام داد؛ چه برسه به هر سه تا با هم شاگر شوفر به حرف مرد چا...
تنبیه شوهر
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 7:09
شوهر کارمند است و زن معلم است و چهار فرزند دارند. به خاطر شغلشان یک خانم خدمتکار از شرق آسیا آوردند. یک روز همسر از مدرسه برگشت، چون شوهر برای مسافرت به شهر دیگری می رفت، میخواست با او خداحافظی کند. وقتی وارد منزل شد و خواست وارد اتاق خوابش شود شوهر پاک دامنش را دید که در آغوش خدمتکار است. زن به مدر...
داستان شیطان و زن مکار
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 14:51
زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟ شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد پس شیطان برگشت و به شکست ...